تبليغاتX
ساونهاوا
نگارش در تاريخ چهارشنبه 11 آذر1388 توسط سینا

سلامی دوباره از سر شوق ، عمری را گذراندم و دوباره زنده شدم. به مانند ققنوسی که سر از خاکستر برمی آورد. زندگی دوباره من آغاز شده.

خیلی حالم خوبه...!

نگارش در تاريخ پنجشنبه 28 آبان1388 توسط سینا

موندم چجوری بگم! دیروز زنگ زدم خونه ، کلی اعصابم خورد شد . نمی تونستم حرفی بزنم . مادرم هی می گه خوب دو ماه یگه تمومه دیگه زود بیا خونه! دوباره استرس گرفتم. مخصوصاً بعد از این اتفاقی که برای اون دانشجو افتاد و مرد خانوادم دوباره این استرس رو رو من زیاد کردن. آخه یکی بگه من چکار کنم وقتی دارم کم کم به زنگی امیدوار هم می شم همه چی دست به دست هم می تا دوباره نا امید شم. خدایا ...!

نگارش در تاريخ چهارشنبه 27 آبان1388 توسط سینا

خیلی وقته می خوام اینا رو یگم ولی نشده. اینا حقیقت زندگی منه که شاید تا به حال به هیچ کس نگفتم. بزارین از اول اول بگم! تو زندگیم هر وقت خواستم به چیزی علاقه نشون بدم توسط خانواده منع شدم و به درس خوندن وادار شدم. اولش که بچه بودم زیاد سخت نبود ولی الان دارم از این بابت آسیب می بینم . دوره دبیرستان افت تحصیلی داشتم و کسی ازم نپرسید چرا؟! الان می گم چون به علاقم بها داده نمی شد و کاری می کردن که دیگه به هیچ چیزی علاقه نشون ندم. آغاز دورانی بود که به مرگ فکر کردم! بعد که وارد دانشگاه شدم اوایل خوب بود چون کمی از محیط بسته دور شدم و تا حدودی به کارایی که می خواستم می رسیدم . فعالیت شدید فرهنگی رو شروع کردم و هر روز علاقم بیشتر می شد. تا اینکه تصادف کردم . به خاطر وضعیت روحی پدر و مادرم چیزی بهشون نگفتم . خیلی چیزی های دیگه هم بود که نگفتم . تا اونجایی که می تونستم خودم دنبال دکتر و درمان رفتم ولی از درس عقب افتادم . البته تا حدودی فعالیت های شدید فرهنگیم هم به این قضایا دان زد. ( این سالها خیلی کارها کردم از برگزاری چندین تا همایش و ... تا ساخت فیلم که هنوز تمام نشده و عکاسی و طراحی گرافیکی و...) استادها کمکم نکردن . خانواده هم فقط می گفت تحمل کن! روزهایی بود که من نمی تونستم بسته ی یه کولوچه رو بازکنم، و از دوستام کمک می گرفتم . مشروط شدم ، مشروط شدم ، واحد افتادم و... تا جمع اینها شد 4 ترم مشروطی و 30 واحد افتاده و دو بار اخراج از دانشگاه! کارم رو درست کردم با مدارک پزشکی عمل دستم . ولی ترم پیش یه اتفاق تازه تو زندگیم افتاد . نسبت به یه دختر حس دیگه ای پیدا کردم ! در این زمینه کاملاً بی تجربه بودم . طوری شده بود که یه هفته تمام نخوابیدم . بی هیچ دلیلی رد شدم . دوباره به مرگ فکر کردم. این ترم برگه های امتحانیم رو سفید می دادم! تا اینکه بار پنجم مشروط شدم . کاملاً از زندگیم نا امید شده بودم . به روانشناس و رونپزشک رو آوردم . جواب : استرس بالا ، پرش ذهن، افسردگی...! دارو درمانی رو شروع کردم و دز دارو هام رفت بالاتر . امروز که دارم این پست رو می نویسم قضیه اخراجم تا 90 درصد منتفی شده و می تونم ادامه تحصیل بدم. ولی تا یک سال دیگه تو دانشگاهم چون این ترم حذف شده برام! سه ماه برای این مشکلم دوندگی کردم تا امروز جواب کمسیون رو گرفتم . مورد من به کمسیون استانی ارجا داده شد تا اونجا حل بشه. الان منتظرم تا حکمم بیاد هفته دیگه. بعد قصد دارم برم خونه و همه چیز رو با خانوادم در میون بزارم . برنامه هام و کارایی که قصد دارم بکنم : ترم بعد و ترم بعدتر رو بشدت درس بخونم تا تمام بشه . الان که دارم درمانی می کنم یکم بهترم! قصد دارم ارشد هنر بدم . شنیدم جدیداً رشته گرافیک رایانه ای هم ارشد بر می دارن که واقعاً خوشحال شدم . تمام تلاشم رو می کنم. یه کار کوچیکی راه انداختم تا یه درآمدی داشته باشم. فقط از خانوادم می خوام که به من آرامش روانی بده . تا حدود زیادی این استرس ناشی از رفتار خانواه با من بود. نمی خوام بگم خودم مقصر نیستم. تا حدودی مقصر بودن خودم رو قبول دارم .

امیدوارم این قضیه حل بشه تا بتونم به راحتی زندگیم رو ادامه بدم تازه به زندگی امیدوار شدم نمی خوام که دوباره نا امید بشم.

نگارش در تاريخ یکشنبه 26 مهر1388 توسط سینا

اینجا تنها جایی است که دانشجو فارقالتحصیل نمی شود مگر پاچه خوار باشد ، از خودشان باشد ، اخراج شود ، انصراف دهد و یا بمیرد! اینجا تنها جایی است که حکم اجازه ی ادامه تحصیل کان لم یکن تلقی می شود و حکم اخراج قطعی جایگزین می شود ! اینجا هیچ چیزی درست نیست! خلاصه بد جایی گیر کردیم!!!

نگارش در تاريخ شنبه 25 مهر1388 توسط سینا

نتیجه این شد که دز دارو های مصرفی من بالا بره! نتیجه این شد که هنوز انتخاب واحد نکردم! نتیجه این شد هر روز میرم پیش این معاون اون رئیس که آقا من مشکل دارم ! و نتیجه این شد که هنوز وضعیتم معلوم نیست...!

نگارش در تاريخ یکشنبه 12 مهر1388 توسط سینا
- متأسفم آقا سینا...

- خوب الان چه کار کنم؟

- هیچی !

- یعنی چی؟

- یعنی هر کاری می تونی بکن!


الان چند روزیه هر کاری می تونم می کنم ولی هیچ...!

نگارش در تاريخ سه شنبه 31 شهریور1388 توسط سینا

نه تاسف و نه بله .

جلسه تشکیل نشد و به دوشنبه هفته بعد موکول شد . دوباره یک هفته اضطراب و حیرانی. کی تمام می شه خدا می دونه!

نگارش در تاريخ سه شنبه 31 شهریور1388 توسط سینا

نوشته شده در ساعت ۲۰:21 دوشنبه 30 شهریور 1388

کاش ...!

کاش می توانستم بگویم . بگویم که فردا روز مهمی است. که شاید به علت تعدد تعداد مشروطی هایم اخراج شوم! که خانواده ام با افزودن اضطراب و استرس هایم به من کمک می کنند تا راحتر نخوابم. که حتی قرص هم خواب آور نیست. که دو ترم است 16 واحد افتاده دارم و اگر نداشتم الان 6 واحد مانده داشتم. که دکتر رواپزشکی به من گفت افسرده ای و استرس داری. شاید دلیل اصلی خودم باشم. شاید تقصیر من بود که تصادف کردم شاید تقصیر من بود که اینجا و این رشته قبول شدم. شاید تقصیر من بود که 5 سال پیش نگفتم هنر! ولی گذشت هرچه بود اکنون چه؟ کاش هیچ گاه او را ندیده بودم. کاش آن فکرهای پلید به ذهنم نمی آمد که شاید راه  رهایی پرش از طبقه 4 آزادگان باشد. ولی چه کنم پیش آمد. این است زندگی. این است نمونه ای از نسل سوخته ی ما. سیگار، نه اصلاً. به قول حسن آبادی خوب دوام آوردم! فردا جوابم یا لبخند تقی نژاد است یا تأسف او. هر چه باشد باز زنده ام و باز تحمل این اضطراب کار من است و شاید باز سکوت و پنهان کردن حقیقت. پدر خود گرفتار است و مادر بیقرار به که بگویم؟ تنهایی را با تمام وجود حس می کنم. هر چه باشد باز زنده ام... . کاش اصلاً نبودم... .

می دانم می توانم. می دانم می شود. می دانم ولی نمی دانم که چرا نمی شود! می گویند خواستن توانستن است ولی امروز توانستن، توانستن است.

نمی دانم چرا وقتی درس می خوانی و نمی خوانی حاصل یکی است. نمی دانم چرا وقتی جای خاصی از استاد را مورد عنایت قرار دهی پاس می شود. نمی دانم چرا هیچ کسی جای خودش نیست  ولی فکر می کند هست! راننده ی تراکتور ، کتابدار دانشکده و کشاورز سابق دکترای شیمی حالا. سردار سپاه ، استاد آبیاری عمومی!

و فردا ... زندگی ادامه دارد ولی کاش ...!

خدا را گم کرده ام. شاید در کاسه ی سه تار باشد. نواختم ولی نبود. شاید لابه لای سجاده ام باشد. اذان زد. نه اینجا هم نبود. دلم را هم گشتم، کسی گفت مدتهاست که از اینجا رفته است. خدایا گم کرده ام تو را لااقل تو پیدایم کن.

و فردا... .

نگارش در تاريخ شنبه 21 شهریور1388 توسط سینا

رفتم عكسام رو چاپ كنم،

پورصمد نشسته بود اونجا،

يكي از داوراي جشنواره رو ميگم،

عكسام رو دادم، گفت شما دانشجوي عكاسي هستي؟

آهي از ته دل كشيدم گفتم نه!

ولي كاش بودم!

نگارش در تاريخ شنبه 21 شهریور1388 توسط سینا
Chlordiazepoxide

Citalopram

ولي هيچ تأثيري نداره!

نگارش در تاريخ دوشنبه 9 شهریور1388 توسط سینا

همین الان انصرافم رو از دانشگاه میگرفتم ، میرفتم واسه کنکور هنر امسال می خوندم و بقیه اش رو خودتون می تونید حدس بزنین ، درسته به آرزوم می رسیدم!!! اگر سربازی نبود ...!

نگارش در تاريخ یکشنبه 8 شهریور1388 توسط سینا

اول از این خراب شده ای که هستم خلاص شم!

دانشگاه هنر تهران!!

یه دوربین   Canon EOS 5D mark II

یه لبتاپ Sony VAIO CS series

یه کوله!!!!

نگارش در تاريخ شنبه 7 شهریور1388 توسط سینا

جایی که 5 ساله توش گیر کردم! تا اونجایی که من می شناسم اکثر بچه هایی که از شهرهای دور به این دانشگاه اومدن و ترکی بلد نیستن با مشکلات بزرگی مواجه می شن، البته تو هر جامعه آماری استثنا هم وجود داره. اگه بچه خرخون ها رو بزاریم کنار (که تعداد زیادی رو تشکیل نمی دن) و همچنین پاچه خواران رو هم همینطور (که تعداد زیادی رو تشکیل می دن!) بقیه یه جورایی درگیرن و مشکلات زیادی دارن. از لج کردن استاد و انداختن 15 واحد (یعنی 5 بار یه درس 3 واحدی) تا انداختن تو ترم آخر در حالی که ارشد قبول شدی و معرفی به استاد هم نمی تونی برداری! استادها بسیار عقده ای هستن! البته نه همه ی گروه ها!

خلاصه بد جایی گیر کردم.

نگارش در تاريخ شنبه 7 شهریور1388 توسط سینا
دلم به حال خودم می سوزه ...! یکی این بیچاره رو دریابه! خودم می خوام یه کاری واسه خودم بکنم ، ولی نمیشه! به شدت احساس می کنم به یه دکتر روانشناس احتیاج دارم! دارم کم کم دیوانه می شم! کمک ...! راستی اگه قرص آرام بخشی می شناسین معرفی کنین!!!
نگارش در تاريخ شنبه 7 شهریور1388 توسط سینا

پلدشت بودم ! یجای دور ! خیلی دور. طرفای ماکو. کارآموزی . آب و هوای خوب ، مردم ساده ، جاتون خالی خوب بود. جای قشنگیه ، تونستین برین ! واسه زندگی خیلی خوبه!

نگارش در تاريخ شنبه 7 شهریور1388 توسط سینا

بالاخره آزادی هم رفتم. خاک آشنا . زیاد جالب نبود ، به نظر من داستان ظعیفی داشت . سالن نمایشش طبقه هفتم بود . یه 10 دقیقه ای تو راه بودیم! آسانسور که نداشت ، با پله برقی رفتیم بالا! با دوستان بودیم خوش گذشت!


آزادی قدیم!

آزادی جدید!



نگارش در تاريخ شنبه 7 شهریور1388 توسط سینا

هیچی ...! فقط می خواستم یچی نوشته باشم ! بگم هنوز زنده ام! زندگی به کام نیست! دارم کم میارم! به قول یکی از دوستام فقط یه موفقیت می تونه کمکم کنه. که فکر نکنم حالا حالا ها بدست بیارم! فعلا فقط سرکوفت و از این چیزاست. فرم پنجمین مسابقه ی عکس جوان ارومیه برام اومد ولی نه عکسی دارم که بخوام شرکت کنم نه دوربین حتی دیگه از اور فرهنگی هم نمی تونم دوربین بگیرم ! نا امیدی خیلی بده!

نگارش در تاريخ پنجشنبه 25 تیر1388 توسط سینا

گفتم که چندبار باهاش حرف زدم ولی نمی شه ! لطفا یه نفر عشق رو برام تعریف کنه ! می خوام ببینم  عاشقم یا نه ! ( عشق در حالت کلی . یعنی عشق به یه نفر خاص نه . فقط تعریف عشق و عاشق )

نگارش در تاريخ پنجشنبه 18 تیر1388 توسط سینا

نمیشه فراموشش کنم! کاش اینجوری نمی شد . کاش میدونست که چقدر دوستش دارم! هیچ وقت نشد که مستقیم بهش بگم. دیگه هم فکر نکنم درست بشه . خودم دیگه در این مورد کاری باهاش ندارم چون مطمئنم ناراحت می شه . خیلی وقته که ندیدمش . دلم تنگشه !!! شما بگین چکار کنم ؟ کارم اشتباهه؟ مگه دوست داشتن بده؟

نگارش در تاريخ سه شنبه 16 تیر1388 توسط سینا

یکشنبه با بچه ها رفتیم سینمای پارک ملت در باره ی الی رو دیدیم . اول بزارین راجب فیلم بگم . این فیلم تأثیری رو که رو بچه ها گذاشته بود رو من نذاشت ! فکر کنم چون من بارها شاهد این عوض شدن آدما بودم ! حنی شدید تر ولی در کل فیلم خیلی قشنگیه و من دوباره این فیلم رو میرم . نقد چندانی واسش ندارم چون همونطور که گفتم تأثیر زیادی روم نذاشته ولی بازی فوق العاده ای رو شاهد هستیم.

ولی بخش مهم قضیه سینمای فوق العاده زیبای پارک ملته که فیلم رو اونجا دیدیم . یه سینما با معماری بسیار زیبا . این سایت سینماست . چند تا عکس هم از سینما گذاشتم . لذت دیدن فیلم تو این سینما رو از دست ندین!



درباره وبلاگ

حرف دلم با یکمی چیزای دیگه!!!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
30nema31.blogfa.com